برای تو free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
بانك كامل موفقيت دكتر وين داير (قسمت دوم)
چنان
خاك تشنه امكه
به ابرهاي آسمانسيراب
نمي شوى تنمچنان
پژمرده گلهاي بهارمكه
درهيچ بهاريساده
نمي رويد گلمباران
بهار همنمي
شويد خزانمدلم
از اين همه زخميكه
از صحرا نصيبم شدبه
ياد اشك مژگانيكه
هم فرياد من روزيبراي
ترك من مي ريختواينك
...........ز
دريا .. ساحلش هم كرده فراموشمچنان
در كلبه سردمزسرما
به خود لرزمكه
ديگر رنگ گرمايينيست
در اميد پندارمويا
اين شبهاي پوشاليكه
مي چرخد به اتلاف عمرمندارد
دست بي جانماميد
تازه ايي بخشدبر
زمان مانده از عمرمويا
اين روزهاي بيهودهكه
انگار با موفقيت قهرندگويي
به تكرار بيهودگيهادلبستگي
دارندمرا
از اين شب تيرهبه
صبحي روشن وزيباچرا
نمي رساند دستيكه
تا پلكي به هم زند چشممدر
مكان ديگري باشمزبس
از غم سرود قلبمشدم
خسته زپندارمز
پنداري سخت و پوشاليكه
مي خواهم نام ديگري باشمكه
شايد در نام ديگرم آن دمنپردازم
بهاي هر نفسهايم
امشبم بیدارم
چه امیدها دارم
بر طلوع فردا
و چه نوری خواهد داشت ؟
که پوشاند غم دیروز را
شده این صبح
آغازی دگربردنیا
شده آغاز خط دگر بر خط ها
باز قلم در دستم
از تو می نویسد
و باز روی خطی می کشد خطی
و از نو می نویسد
تا بدانی که تعداد خط هایم
می تراود از نقطه هایت
می فشاند جوهر خودکارم
باز تمام چهره ات را
در کلمات کوته و گاه بلند
تا بخوانی و دو خطی هم تو نویسی که
دوستت دارم .

دست خود را به نسیم قرض بده
تا با گیسوانم در آویزد و
به یاد داشته باشد
نشانه عشق تو را
عشقی که برای تو
بازیچه خوفناک هوس بود و
برای من نفس
صدایت را در بلندا رها کن
تا بشنوند کوه ها
رودها. . که از دل سنگ خروشان می شوند
تا صخره ها خرد شوند
از سودای عشقی بیکران
عشقی که برای تو پاییز بود و برای من بهار
نگاهت را .....
نگاهت را در دو چشم عاشقم گم کن
تا به یاد داشته باشد چشمم
که جز تو عشقی نبیند
عشقی که برای تو ناچیز بود و
برای من زندگی
دستانت را می خواهم
دستانت را به من بسپار
تا دستان خسته من بدانند
که دستی در برابرش استوار نشسته است عاشقانه
عشقی که برای تومانند
روشن کردن شمعی بود و
برای من سوختن در گرد آن
به یاد داشته باش مرا
به یاد داشته باش که چگونه
پایانی را
در شروع عشق آفت زده ام نقش زدی
و خود در کشاکش رفتن و ماندن
رفتن را طلب کردی
هیهات ! که درمانی نداشتی و خود را
سنگ صبورم نام زدی
حال ای سنگ صبور ناشناس
با تو سخن می گویم
هر چند که گوش هایت را به امواج داده ای و
صدای من در آن ذره ایست
بعد از تو......
بعد از تو تمام لحظه ها
جا مانده ام در ساحل
واپسین نگاه
و به تنهایی گام بر میدارم
با تو اما در خاطرات
و چه حسی می دود
در رگهای تنم
این که بر ساحل نامت نوشتن
بی تو بر ساحل نامت نوشتن
سودای عشقی است بیکران
بی تو اما پر است ز غوغای تنهایی دلم
بی تو اما یک نسیم نیست
در سایه سار خانه ام
بی تو امشب هم
سزاوار اشک و ماتم است این دیده ام
بی تو صفحه های دفترم پر شده است از نام تو
و من همواره
بر شانه های دفترم تکیه کرده ام
و از دور می بینم تو را
که روزی می آیی
و مرا با خود می بری .
سلماز شجاعیان



باران می بارد
باران می بارد و باز
دستان من عاشقانه باز مانده است
با خود می اندیشم
آنگاه که تو در راهی
با کوله باری پر از عشق
آیا چشمهایت به مه آلودگی
جاده های باران زده و سرد
عادت کرده است یا نه!
با خود می اندیشم
اما نه در اتاقک کوچک و گرم
با خود می اندیشم
در آستانه در
زیر شلاق های طوفانی وخشم
زیر ذرات تند و قشنگ
با خود می اندیشم وگام برمی دارم
وباران تند تر زمن بر سرم می کوبد
با خود می اندیشم
آنگاه که تو از گرد سفر باز گردی
با قامت .. پر هیبت ز وقار
چطور به استقبالت بیایم .
برایت یک شمع زیر سایبان نورداده ام
همانند باران که می آید ز آسمان
من و شمع نیز ثانیه های انتظار را به پایان می بریم
هیهات !
هیهات که نمی دانست
دل ساده اندیش و کوچک من
که او دیگر نمی آید
زیر باران گام برداشتم
در انتظار
که تو باز آیی و دستان
مرطوب شده من را در دست گیری
در خود به یادت بودم
که چطور به استقبالت بیایم
کدامین جامه ام را بر تن بپوشانم
کدامین گل را ز باغچه مان
برچینم و بر گیسوانم حلقه زنم
چطور از عشق بگویم
که تو را به میهمانی خدا برم
چطور به استقبالت بیایم
با گام های لرزان
با گام هایی که می لرزند ز سرمای زمستانی و من
ز شوق دیدارت گرم گرمم بود
نمی دانم
نمی دانم که فرجام انتظارم چه زمانی خواهد رسید
و تو باز در آستانه در
زمانی که باران بر گونه هایت می خورد
مرا صدا خواهی زد
حال این چندمین بهار است
که من زیر سایبان برایت شمع می سوزانم
و تو گفته بودی
آنگاه که شمع تمام شد
خواهی آمد
اما یار من شمع وجودم
نیز به خاموشی رسید
لیک دیگر شمعی در برم نمانده است
که بسوزانم برایت
تا تو باز گردی
انتظار کشیدم
و از انتظار جز آه ندیدم
گریه کردم از برایت
جز شبنم های لغزنده بر گونه ام
هیچ ندیده ام
که با ناز می چکیدند بر زمین و
اسم تو را در صحنه افکارم به تصویر می کشیدند
که آن نیز دوامی نداشت
و یادت همانند آن
شمعی که آب شد در برم
محو گشت و صدایی بر نخواست
باران تمام شد روزی
فصل دوباره تازه گشت
باز گل ها می رویند و باز
من هستم و این خانه و این همه ناز
و تو مانند یک رویای شب
که روزی آمدی و دل ما را بردی به عشق
و خود رفتی و ز رفتنت زندگی عوض نشد
گل ها روییدند و قاصدکان
رقصیدند در بهار
گویی زندگی از نو
با بهار آغاز شد.

شب تاريك و « بيم موج » و گردابي چنين هائل
كجا دانند حال ما « سبكباران ساحل ها »
((حافظ ))
***
در آن شب تاريك وآن گرداب هول انگيز،
حافظ را
تشويش توفان بود و « بيم موج » دريا بود !
ما، اينك از اعماق آن گرداب،
از ژرفاي آن غرقاب،
چنگال توفان بر گلو،
هر دم نهنگي روبرو،
هر لحظه در چاهي فرو،
تن پاره پاره، نيمه جان، در موج ها آويخته،
در چنبر اين هشت پايان دغل، خون از سراپا ريخته،
***
صد كوه موج از سر گذشته، سخت سر كشته،
با ماتم اين كشتي بي ناخداي بخت برگشته،
هر چند، اميد رهائي مرده در دل ها؛
سر مي دهيم اين آخرين فرياد درد آلود را :
- (( ... آه، اي سبكباران ساحل ها ... ! ))

ترسم که دگر عاشق نگردم دربهار
ترسم که دگر عشق تو باز بمیرد در بهار
ترسم از یاد آن روزهای عاشقیم
که با ناز می خرامند بر سر زلف بهار
روزگاری بهارم غروب یک پاییزبود
رستن ازغروب زرد جامه های گلگون بهار
تو را به چه نام بخوانم معبودمن
تو که پاکتری حتی ز نام بهار
تو که عشق را به قلبم داده ایی ومن
در کشاکش دو راه مانده ام پاییز یا بهار
چه آسان بود اگر روزگاری پاییزی نبود
در بهار عشق ورزیدن و مردن در بهار
حال به سوگواری قلبم بشنو در پاییز زرد
ای یار که با ما دمی عاشق نگشتی در بهار
سلماز شجاعیان


بی تو ام .. باتوبودن را تمنا کردم بی تویی راهزاران بار تمرین کردم
در لحظه به لحظه .. سال به سال بی تو خواندن یک عمر تکرار کردم
عمریست دراین وادی عشق سربنهادم
لیک تنهایی و هجران را آغاز کردم
سلماز شجاعیان
